نوشته شده در تاريخ چهار شنبه 4 مرداد 1391برچسب:, توسط سپیده | 1 نظر

خدایا بسته ای چشـــــــــــــــمان بینایم به این دنیا
ندیدم رنگ زیبایی فقط حس میکـــــــــــــنم شب را
گرفتی از نگاه من طلوع صبح و خورشــــــــــــیدش
منم توصیف آن ماهی که مشتاقـــــــــم به این دریا
ندیدم رنگ زیبایی فقط حس میکـــــــــــــنم شب را
گرفتی از نگاه من طلوع صبح و خورشــــــــــــیدش
منم توصیف آن ماهی که مشتاقـــــــــم به این دریا
من و آواز تنهـــــــــایی و دوری از همه مــــــــــــردم
عصایم همــــــــــــدم من شد در این دنیای وانفسا
خدایا شـــــــاکرم بر این ، که بستی چشم کورم را
ندیدن بهتر از اینســـــــــت که بینم رنج انســـــــانها
خوشم با چشم دل دیدن که دل دنیای احساسست
ندادم دل به دنیا و ندارم غــــــــــــــصه فـــــــــــردا
نظرات شما عزیزان:
تو قابِ عکس مرا دیدهای، نمیدانی
نشاطِ چهرهی در قابِ من به هم خورده است
غم تو را نسرودم وگرنه میدیدی
که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است
نشاطِ چهرهی در قابِ من به هم خورده است
غم تو را نسرودم وگرنه میدیدی
که وزن، در غزلِ ناب من به هم خورده است